تبليغاتX
خبر اول

خبر اول

چطور با کودک باج گیر رفتار کنیم؟

چطور با کودک باج گیر رفتار کنیم؟

والدین به شرط‌هایی که فرزندانشان برای مسواک‌زدن، خوردن یا خوابیدن می‌گذارند، حساسیت نشان نمی‌دهند و آنها همین‌طور به این باج‌گرفتن‌ها عادت می‌کنند تا وقتی به سن مهدکودک یا مدرسه‌رفتن برسند. تازه در این زمان است که مشکل اصلی خود را نشان می‌دهد، چون کودک برای اینکه سرکلاس حاضر شود هم مجبور می‌شوید هر روز به او باج بدهند! پرسشی که اینجا مطرح می‌شود آن است که باید با این بچه‌ها چه رفتاری داشت.
 
قبل از پاسخ به این سوال، لازم است تذکرهایی به والدین بدهیم که بتوانند قبل از رسیدن به این مرحله از آن پیشگیری کنند.
۱ –  این خود شما هستید که بچه‌ها را به باج‌گرفتن عادت می‌دهید. اگر دوست دارید کودک خود را با پاداش دادن به انجام کارهای بهتر تشویق و ترغیب کنید، نباید به هیچ‌وجه این کار را قبل از انجام اقدام پسندیده ای انجام بدهید چون در این صورت به او پاداش نمی‌دهید، بلکه باج می‌دهید تا کاری را که باید، انجام دهد.
۲ -  از گرفتن تصمیم‌های ناگهانی و بدون برنامه‌ریزی برای در نظر گرفتن پاداش یا تشویق بپرهیزید. شاید در آن لحظه خاص با یک تصمیم ناگهانی، کارتان راه بیفتد اما در دراز مدت کودک خود را به باج گرفتن عادت می‌دهید. مادری که سر سفره تصمیم می‌گیرد برای اینکه کودکش غذا بخورد برایش فلان اسباب‌بازی را بخرد، به او یاد می‌دهد حتی برای خوردن، خوابیدن یا هر کاری که طبق روال قانونی هر خانه موظف است انجام دهد، لازم است پاداشی مطالبه کند.
۳ - تا می‌توانید از در نظر گرفتن پاداش‌های نقدی بپرهیزید. پاداش شما برای این که کودکتان پس از برگشتن از مهدکودک وسایلش را سر جای خود گذاشته یا لباس‌هایش را جمع کرده، می‌تواند این باشد که نیم ساعت بیشتر از حد معمول هر روز تلویزیون تماشا کند، بعداز ظهر که از خواب بیدار شد با شما به پارک برود و …
۴ - در نظر گرفتن پول توجیبی مشخص و محدود برای بچه‌ای که کلاس دوم یا سوم ابتدایی است، خوب است و باعث می‌شود حساب کردن و دخل و خرج را یاد بگیرد اما بی‌حساب و به عنوان جایزه پول دادن، او را بدعادت می‌کند و مشکلات ثانویه ایجاد می‌شود.
چگونه کودک را اصلاح کنیم؟
اگر با رفتارهای اشتباه خود و نادیده گرفتن این اصول تربیتی باعث شده‌اید کودک برای انجام هر کاری پاداش یا باج طلب کند، باید به مرور این عادت او را ترک بدهید. بچه‌ها باید بدانند در مورد اجرای قوانین و وظایف هیچ جای بحث و گفت‌وگویی وجود ندارد. با او صحبت کنید و بگویید همان‌طور که ما برای رفتن به سرکار یا غذا‌پختن یا مرتب کردن خانه بهانه‌ای نمی‌آوریم و پاداشی از کسی نمی‌‌خواهیم چون اینها جزو وظایفمان هستند، تو هم باید بدون چون و چرا وظیفه‌ات را انجام دهی. وظیفه تو رفتن به مدرسه است؛ بی‌بحث و چون و چرا.
به او اجازه ندهید از زیر بار مسوولیت‌هایی که برایش تعریف کرده‌اید، شانه خالی کند. خیلی کوتاه، مشخص و روشن به او بگویید که این موضوع یک قانون است و هیچ دلیل و برهانی برای انجام ندادنش نداریم.
سعی نکنید وارد بحث و گفت‌وگو شوید چون اگر وارد بازی‌های کلامی شوید، حتما بچه‌ها برنده خواهند شد. آنها آنقدر بلدند دلیل‌تراشی کنند که درنهایت مجبورتان می‌کنند اجازه دهید مطابق میل آنها رفتار کنید که می‌تواند مدرسه نرفتن باشد یا جمع نکردن وسایلشان.
می‌توانید برای ماندن بچه‌ها در منزل، شرایط خاصی تعیین کنید. اگر کودک هیچ بیماری و مشکلی ندارد و دلیلی را برای امتناع از مدرسه رفتن نمی‌یابید، ترتیبی بدهید آن روز به او خوش نگذرد. اگر می‌گوید ناخوش است، نگذارید حالا که ترفندش برای مدرسه نرفتن جواب داده، به بازی و تفریح بپردازد. به او بگویید حق ندارد با دوستانش بازی کند و تمام روز باید در رختخواب بماند. حتی غذای مناسب بیمار به او بدهید نه آنچه دوست دارد. در پایان لازم است علت نرفتن به مدرسه را کشف و کودک را به مدرسه و محیط آن علاقه‌مند کنید.
اگر به اختلال اضطراب جدایی مشکوک هستید، با روان‌ پزشک مشورت کنید و اگر شک کرده‌اید مشکلی در مدرسه وجود دارد که منشاء آن رفتار معلم یا همکلاسی‌های اوست، سعی کنید با مسئولان مدرسه صحبت کنید. رفتار مثبت کودک را برای مدرسه رفتن مورد توجه قرار دهید و جایزه بدهید. به او نشان دهید که در نظر شما مدرسه رفتن، کار بسیار مهم و با ارزشی است و برای این کار اهمیت قائل هستند. نباید با سختگیری سعی کنید مشکل او را یک شبه حل کنید. هر کاری که مربوط به مدرسه رفتن است، از آماده‌شدن، به موقع به سرویس رسیدن و… را بدون تشویق و
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:39  توسط   | 

لالایی عاشورا

لالایی عاشورا

نزدیک غروب بود. دیگر صدای فریاد تیر و شمشیر نمی آمد. تنها صدای ناله های کودکی سه ساله بود از پشت سنگریزه ها، صدای دوان دوان قدم زدن سجاد به سوی قتله گاه و گریه های جانگداز  که فضا را پر کرده بود و دیوار شیشه ای سکوت را می شکست.
اوضاع بسیار آشفته بود. زنان گریه می کردند و اسب امام در میان جمعیت زنان جان می داد و بچه ها با صدای سوزناک پدر خود را صدا می زدند. زینب از میان آنان بلند شد و به سمت سربریده حسین حرکت کرد به دور قتله گاه چرخید مثل ابر بهار بارید و سخن گفت: حسین من، برادر پرپر شده ام. بیدار شو با من حرف بزن. چشمانت را باز کن. طاقت دوری ات را ندارم.
چشمان امام سایه به سایه زینب حرکت می کرد. زینب سرگردان به دنبال آن خورشید زخمی قتله گاه را دور زد تا نشانی از او یابد. ناگهان قبر کوچکی را دید، به بالای سرش رفت، گریست و در عمق سکوت خاطرات آن طفل را در جلوی چشم خود به تصویر کشید.
یک تیر دیگر بیشتر باقی نمانده بود. علی اصغر در بغل بابا بود، دستان امام می لرزید و قلبش تند تند می تپید علی با نگاه به پدر در باغ سبز چشمان او گل عاطفه ای کاشت و آن را با اشک التماس آبیاری کرد آب می خواست، ناله می کرد، اشک می ریخت. اما کسی نبود که به او آب دهد، او را سیراب کند، قلبش را آرام کند و ناله هایش را ساکت، یکدفعه تیر رها شد و گلوی علی اصغر را تکه تکه کرد. شکوفه امید در دلش پرپر شد و عشق با نفس باد پرواز کرد. گل عاطفه اش در باغ چشمان پدر پژمرد و تنها گلبرگ های خشکیده آن به جا ماند. امام خشک شده بود. همان طور که به صورت زیبای علی اصغر نگاه می کرد گفت: علی جان ستاره ی امیدم، چرا دیگر بی تابی نمی کنی، بهانه ی تشنگی را نمی گیری علی اصغر آهی کشید و در بغل بابا پرپر شد. امام سفت در آغوشش گرفت و چند قدم آن طرف تر قبر کوچکی کند تا او را به خاک بسپارد. اما همان لحظه صدایی غریبی از لابه لای جمعیت سپاه امام به گوش رسید. او رباب بود، مادر دلسوخته ی علی اصغر. امام برگشت تا چشمش به رباب افتاد سر خم کرد و گریست. چرا دیگر صدای علی من نمی آید، او که بی تاب بود، بی قراری می کرد، چرا دیگر آب نمی خواهد. امام برگشت تا ستاره ی خاموشش را در قبر بگذارد، همان لحظه رباب گفت: علی من زنده است، با من حرف می زند، از من آب می خواهد، او را کجا می بری، کجا می بری. قلب امام تکه تکه مثل شمع می سوخت بر گونه هایش می لغزید و بر لبان علی اصغر به زندگی خاتمه می داد رباب علی را در بغل گرفت و برای آخرین بار با کودک خود حرف زد: علی جان به من بگو که تمام اینها خواب است، یک افسانه است که بی تو آن را به گورستان فراموشی می سپارم. آخر علی جان اگر تو نباشی پس من برای چه کسی لالایی بخوانم، دیگر به امید چه کسی زنده باشم. چشمانت را باز کن. اما چشمان آسمانی و زیبای علی اصغر که در روبروی افق های خورشید می درخشید، هرگز باز نشد. رباب به خیمه برگشت. بالای سر ننوی خالی نشست و لالایی خواند و به یاد نگاهش اشک ریخت.
لای لای علی اصغرم، لای لای علی اصغرم
لای لای علی جان، لای لای علی جان
زینب قطره قطره معصومانه می گریست و از میدان قتلگاه دور می شد.
نزدیک اذان بود، رقیه مثل همیشه سجاده ی بابا را پهن کرده بود تا بابا بیاید، پیشانی تابانش را بر روی مهر بگذارد و چشمان رقیه را از بوسه ی عشق سیراب کند. اما رقیه هرچه نشست بابا نیامد هرچه بابا را صدا زد جوابی نشیند. از چادر بیرون رفت، به روبروی غروب خورشید نشست و بابا را صدا کرد، اشک ریخت، سرش را بر روی خاک گذاشت و روح سبز پدر را به آسمانها فرستاد. مروارید چشمان رقیه بر روی خاک غلت می زدند و به سوی لب تشنه ی حسین راهی می شدند. شب بود رقیه دیگر توان راه رفتن نداشت. فقط دوست داشت که به خاطرات پدرش، عمویش، برادرش و… فکر کند. ناگهان به یاد آخرین باری افتاد که پدر را دید.
حضرت آخرین خداحافظی را با افراد باقی مانده از سپاه می کرد، به سراغ زینب رفت تا با او وداع کند: زینب این دیدار آخر من و توست، مواظب یتیمانم باش، هرگز تنهایشان نگذار، نگذار که بچه ها اشک بریزند و غم نبود مرا حس کنند.
امام لحظه لحظه از سپاه دور می شد و آرام آرام به میدان نزدیک. همان زمان که آمد سوار اسب شود، کسی از پشت لباسش را کشید و گفت: پدر با من خداحافظی نمی کنی. بله رقیه بود، آن دختر سه ساله. پدر مرا هم با خودت ببر، اگر زخمی شدی بر روی زخمهایت مرحم می گذارم. ترو خدا مرا با خودت ببر. امام در حالی که اشک در چشمانش شعله ور شده بود گفت: نه دخترم، من باید بروم. میرم و برمی گردم، با آب برمی گردم با آب. رقیه همین طور چشمانش به درماند تا پدرش همراه آب بیاید. اما چشمان رقیه نمنمک اشک برداشت اما هرگز او را ندید. وقتی که به نزدیکی خیمه رسید دید که دشمنان برگشتند و در حال آتش زدن خیمه ها هستند. چادر از سر زنان می کشند و بچه ها را با شلاق می زنند.
جلو رفت و گفت: ای یاغیان از خدا بی خبر، اگر حالا پدرم اینجا بود شما با ما این کار را نمی کردید اگر او اینجا بود شما چادر از سر زنان نمی کشیدید، با یتیمانش، با فرزند مریضش اینگونه نمی کردید. کاش پدر اینجا بود، کاش…
کاروان امام گریه می کردند و لحظه لحظه از خیمه های آتش زده دور می شدند. وقتی به شهر شام رسیدند، برای اینکه رقیه را بیشتر عذاب دهند، سر پدر را در یک تشت طلا گذاشتند و به سیاه چالی برند که طفل در آن زندانی بود. سر را به جلوی رقیه گذاشتند و گفتند: این سر پدر توست. می دانی، پدرت اگر اینجا بود نمی گذاشت که تو کتک بخوری و حتی یک لحظه ریاضت بکشی، اما حال که نیست پس بخور.
او را اینقدر زدند که از نفس افتاد، بعد رهایش کردند و تنهایش گذاشتند با سربریده ی پدر. رقیه بلند شد. نگاهش چشمان زیبای پدرا را می جویید. گریه کرد و با صورت نورانیش که فانوس شبهای تاریک قلبهای خسته بود سخن گفت: بابا چرا مرا گذاشتی و رفتی. اگر آن زمان به التماس های من گوش می کردی، من حال کتک نمی خوردم. بدنم خونی نمی شد، چشمانم از بس که گریه کرده ام کم سو و کبود نمی شد. بابا می بینی، مرا می زنند. گوشهایم را می کشند، موهایم را می کشند، گوشم می زنند. چرا بابا، چرا… چشمان پدر را بوسید. سر بر زمین گذاشت، گریست و جان داد.
دیگر زینب ماند و سجاد. همسفر خستگی های زینب دیگر وجود نداشت.
دیگر کسی نبود که بر روی زخم دل سجاد مرهم بگذارد. بار خستگی را از روی دوش زینب بردارد.
آنها ماندند و حرفهایی که اگر مردم نمی فهمیدند، اسلام تا اینجا دوام نمی آورد.
زینب شیرزنی بود که اگر در آن زمان با برادر، همسفر سرزمین قصه ها شده بود، هیچگاه داستان ناب کربلا به اتمام نمی رسید.
بخش کودک و نوجوان تبیان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:2  توسط   |