تبليغاتX
خواب در چشم ترم می شکند.
به زمزمه های قلبت گوش بسپار.
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چه خیال آب روشن که به تشنگان نمایی؟

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟

چه ازین به ارمغانی، که تو خویشتن بیایی؟

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی.

دل خویش را بگفتم - چو تو دوست می گرفتم؛

نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی.

تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم

که جفا کنم ، ولیکن نه تو لایق جفایی.

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان ؟

تو هر آن ستم که خواهی، بکنی که پادشاهی.

سخنی که با تو دارم ، به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم ، تو ببر که آشنایی.

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت؛

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی.

تو که گفته ای تامل نکنم جمال خوبان

بکنی ، اگر چو سعدی نظری بیازمایی.

در چشم بامدادان، به بهشت بر گشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی.


سخني نيست كه :

هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت.....


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:27  توسط زهرا   | 

- چه حساسی تو!

چه نازک دل!

~ می بینی چه حساسم من؟

از کجا فهمیدی؟

- از نگاهت انگار....

از بیانت شاید....

~ روزهاست که من اینگونم!

از روزی که او را دیدم ، رنج را می گویم.

پوستم را نازک کرد

روحم را شفاف

انگشتانم باریک

رگهایم نمایان شد.

همه می گفتند : اکسیری خوردی؟

نه! رنج را دیدم.

قلبم را شست

لبهایم بست

همه دنیا را دیدم .

- آیا او رفته ؟

~ نه ، میهمان است او

گاهی نفسی می گیرد ، گاهی آرام است....

راحيل جواهري زاده

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:48  توسط زهرا   | 

اه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم       کی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور       کو میان اندر این میان که منم
کی شود این روان من ساکن       این چنین ساکن روان که منم
بحر من غرقه گشت هم در خویش       بوالعجب بحر بی‌کران که منم
این جهان و آن جهان مرا مطلب       کاین دو گم شد در آن جهان که منم
فارغ از سودم و زیان چو عدم       طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم
گفتم ای جان تو عین مایی گفت       عین چه بود در این عیان که منم
گفتم آنی بگفت‌های خموش       در زبان نامده‌ست آن که منم
گفتم اندر زبان چو درنامد       اینت گویای بی‌زبان که منم
می شدم در فنا چو مه بی‌پا       اینت بی‌پای پادوان که منم
بانگ آمد چه می دوی بنگر       در چنین ظاهر نهان که منم
شمس تبریز را چو دیدم من       نادره بحر و گنج و کان که منم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:14  توسط زهرا   | 

روزاي سخت مي گذرن اما از پس اين روزا چيزي كه باقي مي مونه خالص و نابه. كسايي كه باقي مي مونن يكدست و نايابن. روزاي سختي رو پشت سر گذاشتم، پشت سر گذاشتيم. مي دونم كه براي هر دومون سخت بود. كسي غير از ما نمي دونه چي شد و نخواهد هم دونست. هر چند مي دونم خيلي ها اين وسط قضاوت كردن و دلمو شكستن........

اين روزا ولي دلم بوي بهار ميده. دلم بوي يه ني ني كوچولوي فرشته وار ميده. به خاطرش خيلي اذيت شديم ولي مي دونم كه با خودش بهار و خوشي مياره هر چند وسط بارون و برف مياد. خيلي خوشحالم. توي آشيونه كوچيكمون يه دونه فرشته كوچولو برا خودش مياد و همه جا رو به هم ميريزه. 

اينجا خونه منه. خونه نوشته هاي منه. خونه خاطره هاي منه. اينجا رو دوست دارم و حذفش نمي كنم :)


چقدر خوبه كه آدم يكيو داشته باشه كه وقتي نفس كم مياره به جاش نفس بكشه و وقتي لبخند كم مياره بتونه خوشحالش كنه. نفس من، خنده و خوشحالي من ، ازت ممنونم. حتي وقتي كه خوابي آرومم :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:18  توسط زهرا   | 

از اينجا قهرم گرفته بود. قهر كرده بودم با اينجا. چند بار خواستم كلا حذفش كنم ولي نتونستم چون يه روزايي اينجا تنها و خوشحال براي خودم آواز مي خوندم از فرشته هاي كوچولوي دنيا مي گفتم با فرشته ها دوست مي شدم اما كم كم آدما سر و كلشون پيدا شد. من دعوتشون كردم به دنيام. با بعضي هاشون دوست شدم هم كلام شدم. از بعضي هاشون هم متنفر شدم و هستم. آدما وقتي ميان با خودشون خيلي چيزا ميارن‌، قصه و غصه‌، خوشحالي و سر خوشي، شيطنت و تعريف و انتقاد و دوستي و پررويي. من با چشمام ياد گرفته بودم مورچه ها رو ببينم از راه رفتنشون زير نور خورشيد ساعت 4 بعد از ظهر باغ يه روز بهاري لذت ببرم. دنبالشون كنم شاخك به شاخك زدن ها و حرف زدن هاشونو ببينم و باهاشون تا غذاهاي خوشمزه عجيب برم . اونا از من نمي ترسيدن منم از اونا. ياد گرفته بودم وقتي بچه روباه نگام مي كنه وايسم و تماشا كنم صاف توي چشماش نگاه كنم و از رنگ عسلي چشماش سرخوش بشم. من ياد گرفته بودم كه كنار بركه كوچيكه هميشه سنجاقك هاي آبي رنگ داره. فقط اونجا سنجاقك آبي رنگ داشت و يه عالمه حشره كه بدون ترس از اونهمه تار عنكبوت بالاي آب پرواز مي كردن. عاشق صداي باد بودم و فكر مي كردم وقتي بارون مياد آخر خوشبختي منه. اما با آدما كه باشي... كم كم با خنده هاشون روي دنيام رنگ ريختن. با قضاوت هاشون افق آسمونمو تنگ كردن. بازم دوسشون داشتم بازم دوسشون دارم اما خونم در و پنجره پيدا كرد. حصار پيدا كرد ديگه نمي شد حرفامو توش بزنم ديگه نمي شد توش نقاشي بكشم اما بازم دوسش داشتم چون خونه من بود چون يه عالمه دوست خوب توش داشتم.

اين خيلي بده كه آدم خيلي خيلي تو دار باشه چون اونوقت كم كم مي بينه كه هيچ كس دركش نمي كنه. نمي خواستم ديگه اينجا چيزي بنويسم. اما چنان تنفر عميقي همه وجودمو پر كرد كه خيال كردم اگه ننويسمش حتما مي تركم ، مي پكم ، مي ميرم. متنفرم از همه ي آدماي پست و پست فطرت دنيا. متنفرم از اينكه نمي تونم به آدمايي كه ازشون متنفرم بگم بريد گم شيد و اونا هم برن گم شن . از خودم بدم اومد كه ميزارم هر كي هر كاري دوست داره بكنه و من فقط نگاه مي كنم و توي دلم متنفر مي شم و چندشم ميشه و عقم مي گيره و بوي كپك گنديده رو ازشون مي شنوم ولي بازم ساكت مي مونم و به گه گرفته گيشون پوز خند مي زنم. حس مي كنم گاهي صدام به هيچ جا نمي رسه. دلم مي خواد با صدايبلند داد بزنم ازت متفررررررررررررررررررررررررررررررم. انگار ته يه چاه عميق در بسته هستم و انعكاس صداهام فقط به خودم بر مي گرده. مي خوام نفس بكشم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:7  توسط زهرا   | 

 

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند ( مصدق )


دلم شکسته. وقتی آدم دلش بشکنه تا مدت ها نمی تونه حرف بزنه اگه هم بزنه حرف بی ربط می زنه.

دلم ریز ریز شده........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:3  توسط زهرا   | 

وبلاگم به هم ريخته . نمي دونم چرا :(
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:29  توسط زهرا   | 

I miss you sir god.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 21:5  توسط زهرا   | 

 

تنها یک پل بین من و توست و آن هنگامی است که من می گریم و احساس می کنم که تمام درهای جهان بسته است و احساس می کنم که از من تا تو بینهایت راه است ودر پایان تنها نام تو را می خوانم......

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:42  توسط زهرا   | 

خسته شدم خوب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 6:36  توسط زهرا   | 

 

 

باد میان گندمزاران طلایی می رقصد و من میان دست های بهاری تو آواز می خوانم....


برای تو وقتی که معنی ام می شوی

برای تو وقتی که کابوس های شبانه ام را می شنوی

برای تو وقتی که با دیدنت ، حتی آن لحظه که در خوابی ، همه حشرات مزاحم از ذهنم فرار می کنند

و همه کابوس ها غبار می شوند......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:33  توسط زهرا   | 

 

بی شک من فرزند شیطانم

ورنه این چنینم به خاک نمی افکندی.

پدر، کاش بر آدم سجده می آوردی

تا نخواهند تو را ، مرا ، ما را، که همواره بر خاک باشیم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:9  توسط زهرا   | 

 

بهار در راه است

اما من نهالی برای جوانه زدن ندارم

آی بادهای بار آور

از سرزمین های مادری ام دور شوید

زیرا که سکوت ـ دشت هایم را

ناله ی کودکی بی مکان خواهد خراشید......

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 18:6  توسط زهرا   | 

 

بی تاب حرف هایی هستم که کسی را یارای گفتنش نیست

و مشتاق گفتن سخنانی ام که کسی را تاب شنیدنش نیست

بیا و با من همدرک شو

با من نگو، با من نشنو

و با من به جهان کلمات ناشنیده بیا

زیرا که آنجا روح هایمان در  جهان های نادیده

منتظر ماست.


برای مریم عزیزم که بی تاب حرف هایش هستم. برای مریم نازنینم که خودش معنای تجرد کلمات است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 14:51  توسط زهرا   | 

 

با تو

شعر بارانم

ماه تابانم

عشق و ایمان

بی تو

اشک مهتابم

بی سر انجامم

هجر و حرمان.....

(؟؟؟)


به تو اعتماد می کنم و اعتمادم به تو را هر روز گسترش می دهم.

زیرا که بی تو همه چیز بی معناست.

اما مهربانم با تو و دور از تو اینجا به زندانی می ماند.......

اندکی صبر، سحر نزدیک است....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:20  توسط زهرا   | 

خدایا به تو اعتماد کنم؟؟


به هر کس اعتماد می کنم می شکندم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 14:17  توسط زهرا   | 

گر به شوق كعبه خواهي زد قدم

سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور


خوب مي شوم اگر تو كمي سايه ات را بكشي كنار و بگذاري باد تنهايي خوب بر من بوزد.

اسكيزوئيديتم خيلي بالاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:47  توسط زهرا   | 

 

دچار مازوخیست حادم

و میزان اسکیزوئید خونم هی بالا می رود

و دلم می خواهد در بخش بیماران مزمن بستری شوم

و حمام آفتاب بگیرم

با خیال راحت پوستم را برنزه کنم

و هر از گاهی سیگار جیره روزانه ام را بکشم

دچار عقده همه کمتر بینی شده ام

دلم کمی فقط کمی باران می خواهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:43  توسط زهرا   | 

 

ملافه های سفید

کاغذ های سفید

دیوارهای سفید

از همه چیزهای سفید و بی گناه دنیا بیزارم

و عاشق قلب دروغگوی سیاه توام.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:35  توسط زهرا   | 

سیاه،سفید

سیاه،سفید

سیاه،سفید

یک در میان خاطره ی دوست داشتن هایمان را می نویسم

و صفحه بعد اشک هایم را فرو می خورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:33  توسط زهرا   |